دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی، تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم
امشب از اون شبهاست که من، دوباره دیوونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من، دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردم رو فریاد بزنم
از این همه دربه دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:29  توسط من نه منم
|
حاکم به تخت نشسته قداره از رو بسته
مي گفت ترانه سازه اما " قلم " شکسته
حاکم خير نديده گلخونه ها رو چيده
غافل از اينکه " گلرو " دختر شهر " بــــــــانه "
از دار قالي خون چکه چکه چکيده
با رنگاي سپيده صد تا بهار کشيده
سنگر پر ستاره شعراي تازه داره
صداش صداي عشقه صداي انفجاره
حاکم خير نديده گلخونه ها رو چيده
عاشق " بـــــــانه " اما صد تا بهار کشيده
بچه هاي " مهـــــــــاباد " پرنده هاي آزاد
خرابه هاي آباد حريف هر چي جلاد
هزار تا کوه کاهي سپرده دست شنـــــباد
بچه هاي " مهـــــــــاباد " حريف هر چي جلاد
آسته برو سياهي از پاي کوه فرياد !
هر کي با نور درافتاد از رو زمين ور افتاد !
صداش صداي عشقه صداي انفجاره
سنگر پر ستاره شعراي تازه داره
حاکم خير نديده گلخونه ها رو چيده
عاشق " بـــــــانه " اما صد تا بهار کشيده
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:3  توسط من نه منم
|
لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیس،رگبار باروته
سزای عاشق های خوب ما اینه؟
نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته،گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث یار دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره
نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گلوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیا شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمی آره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من،بیا تا من،نگو دیره
سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
نخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم!
لالا لالا دیگه بسه گل لاله
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 21:58  توسط من نه منم
|
گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
حبیبم سیل غمها
گل پونه ها نا مهربانی
آتشم زد آتشم زد
گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم
گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
حبیبم سیل غمها
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:47  توسط من نه منم
|
شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد،
باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد،
غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست،
با خبر گشته که دنیا چه فریبی دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:42  توسط من نه منم
|
مرد کو؟نامرد بودن عادت است درد کو؟بی درد بودن راحت است
دیو تمثیلی زه اینان است و بس پیششان شق القمر باشد عبث
اژدها دیدند و فرعونی شدند با شیاطین مونسی جونی شدند
خون مردم آب بر سیمانشان سفت تر کردست این بنیادشان
عالم از دردی فزون دارد فغان هر کسی گوید مقصر هست آن
موش و گربه قصه این قوم شر دستشان در کاسه شیطان نگر
گه شکنجه *گاه غارت *گاه جنگ منطق اینان نباشد جز تفنگ
آری آری این حدیث دشمن است از چه میگویی که او یار من است
یاد مردان یاد یاران یاد باد یاد آن پیر جماران یاد باد
فقر دارد حلق ها را می جود معده ها با حرفها پر میشود
در زمانی که جگرها لیقه است گفتمان دیگر کدامین صیغه است
دین کجا شد؟رسم دینداری چه شد موجب این درد بی عاری که شد
یکزمان دزدی به نام دین نبود ظاهر و باطن چه روشن مینمود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:40  توسط من نه منم
|
لحاف کهنه زال فلک شکافته شد،
و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد،
و دشت اکنون،
سرد و غریب و خاموش است.
آهای!
لحاف پاره خود را به بام ما متکان!
که گر چه پنبه ما را همیشه آفت خورد!
و دشت سوخته از پنبه سپیده تهی ست،
جهان به کام حریفان پنبه در گوش است
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:7  توسط من نه منم
|
برای اينکه بت پرستی نباشی، کافی
نيست که بت ها را شکسته باشی، بايد
خوی بت پرستی را ترک گفته باشی.
نيچه
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:15  توسط من نه منم
|
يه نفر مرد پير
گوشه گير و فقير
با موهای سپيد
تو دلش مرده اميد
مثل يک ديوونه زير لب می خونه
پای پر پينه ام
دستهای خونی ام
دم به دم هی می گم
اين جا من زندونی ام
مثال اسيرا ميون زنجيرا
بسه بسته ها رها کنيد
خوب و از بدی سوا کنيد
بر فقيران اين ستم ها
تا به کی
غنچه ها پر پر شدن
بی تن و بی سر شدن
لاله های قشنگ
تو سياهی شب
مردن از بی کسی
تشنه و خم شدن
نشکنين بال اين قاصدک های ما
نشکنين بال اين بی گناهان را اينجا
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:48  توسط من نه منم
|
با آنكه همچون اشك غم
بر خاك ره افتاده ام من
با آنكه هر شب ناله ها چون مرغ شب سرداده ام من
در سر ندارم هوسي
چشمي ندارم به كسي
آزاده ام من
با آنكه از بي حاصلي سر در گريبانم چو گل
شادم كه از روشندلي پاكي ز دامانم چو گل
خندان لب و خونين جگر
مانند جام باده ام
آزاده ام من
يارب چو من افتاده اي كو
افتاده آزاده ای كو
تا رفته از جانم برون سودای هستي
آسوده ام آسوده از غوغاي هستي
گلبانگ مستي آفرين همچون رهي سرداده ام من
مرغ شباهنگم
ولي در دام غم افتاده ام من
خندان لب و خونين جگر مانند جام باده ام
آزاده ام من
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12:46  توسط من نه منم
|